خرید بک لینک
دارم سر چه کسیو کلاه میزارم ؟ اینک هر روز مثل روز قبل بیدار بشم ، قیافه ی نکبت بارمو تو اینه ی دستشویی ببینم و به جز یه لیوان اب ، چیز دیگه ای برای صبحونه نخورم ، اینک اتاق رو زیر چشمهام بگیرم ، رو صندلی بشینم و اونقدر غرق فکر بشم که نفهمم چه کسی زنگ زد ، کی ساعت 7 شب شد ، کی دوستانم پیام دادن ... حتی دیگه موقع کتاب خوندن هم نمیفهمم کی 100 صفحه خوندم ... گاهی دوست دارم ، فندکی بردارم و بگیرم زیر ریش دنیا، از خونه ی پیامبرا بالا برم و شیرجه بزنم تو پرتگاه لاقیدی من به دنیا اومدم که انسان مفیدی باشم ، اینطوری که نمیشه ، دارم سر کسیو کلاه میزارم ؟ + نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 17:19

برچسب: دوست,دارم,فندکی,بردارم,بگیرم,دنیا, نویسنده: کسری قاسمی‌پور تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 5:47

الان از ختم برگشتم و رسیدم خونه دیدن دوستای قدیمی و چندسال پیشم انقدر بد بود که اگه به خاطر "درسا" نبود ، هرگز پامو تو اون مسجد لعنتی نمیزاشتم ، اشکی از چشمام نمیومد ، حوصله نشستن و قران خوندن هم نداشتم ، ترجیح دادم سرمو با پذیرایی از مهموناشون گرم کنم ، شلوغ بود ، جوری که به زور میشد راه رفت ، وقتی اون همه ادم و صدای زجه زدن و گریهارو میشنیدم با خودم میگفتم هی ، حالا اگه زنده بود اینا مطمینا 10 سال یه بار هم بهش زنگ نمیزدن و حالشو نمیپرسیدن ، ادما همینن خب ، تا میمیری براشون عزیز میشی ، ولی یه چیز جالب تر این بود که قشنگ میشد فهمید کی واقعا از ته دل ناراحته کی الکی تظاهر میکنه ، شاید از بین ا

برچسب: بدون,گونه,عنوانی, نویسنده: کسری قاسمی‌پور تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 5:47

اگر دنیال یه رمان فلسفی یا پر از کلمات و جملات قلمبه سلمبه میگردید این کتاب بدردتون نمیخوره ، اما اگر دوست دارید حس عاشق شدن یک پیرمرد 90 ساله ی روزنامه نگار رو درک کنید ، بدون هیچ تردیدی مطالعش کنید شاید اسم کتاب به گوش خیلیا هنوز نرسیده باشد و ندانند نویسنده اش کیست ولی وقتی بفهمند "مارکز" خالق این اثر است حتی نخوانده باید ایمان بیاورند که یک شاهکار پیش رو دارند به قول عباس معروفی : نویسنده ای که شاهکار مینویسد بلد نیست آشغال بنویسد! مارکز شاهکار نویس به این دنیا آمده... داستان راجع به پیرمردی روزنامه نگار ست که در سالروز نود سالگی میخواهد به خودش یک هدیه ی تمام عیار بدهد. هم خوابی با یک با

برچسب: خاطره,دلبرکان,غمگین, نویسنده: کسری قاسمی‌پور تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 5:47

امروز از اون روزایی بود که به نظرم کار خیلی مهمی انجام دادم بعد از باشگاه ، وقتی که دیگ مطمین بودم چاره ای به جز مردن ندارم و یا دلم میخاد برم پیش یکی از زمین و زمان براش غر بزنم ، رفتم تو یه پارک ، کولمو پرت کردم و دراز کشیدم رو چمنا ، چشمامو بستم و برای یک لحظه ، فقط فقط یک لحظه (یک لحظه کمتر از یک ثانیه اس ) احساس کردم هیچ دغدغه ای ندارم ، برای یک لحظه زمین از چرخش ایستاد ، همه چی متوقف شد و من برای یک لحظه خوشبخت شدم ... همون یک لحظرو به تیکه هایی ک خوردم ، به نگاهای بد مردم ، به کثیف شدن شال و مانتو م ترجیح دادم ، همون یک لحظه زندگی کردم ... + نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت

برچسب: همون,لحظه,زندگی,کردم, نویسنده: کسری قاسمی‌پور تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 5:47

از دبستان چیزی یادم نمیاد به جز یکی از روزای ابان ماه کلاس اولم معلممون ازمون خواست بگیم که در اینده دوست داریم چیکاره شیم ... اون دختر توپوله ک میز اول مینشست و من همیشه ازش بدم میومد گف معلم ، پشت سریش گف دکتر ، اون دختر شیطونه ک همیشه اب دماغش تو دهنش بود و هیچ وقت خدا مقنعشو درست سرش نمیکرد و خیلی بی ادب بود گف مهندس ، بغل دستی من هم گف مامان ، نوبت به من رسید ، گلومو صاف کردم و خیلی عادی گفتم "فضانورد" بچها خندیدن ، معلممونم همینطور ، اولش خجالت کشیدم و سرمو انداختم پایین ، ولی بعدش کلی فکر کردم و با خودم گفتم " خب من از لباسا و خمیردندون خردنشون خوشم میاد ! پس میخام فضانورد بشم " و اینطو

برچسب: خرگوش,پنجره,صندلی, نویسنده: کسری قاسمی‌پور تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 5:47

امروز از اول تا اخرش مزخرف بود ، اره ، به معنای واقعی کلمه "چرت و پرت و مزخرف " همین یکی دوساعت پیش بود که از بیکاری رفتم سراغ پیانو و عین دیوونه ها میزدم ، یهو یاد هدف و رویای ایندم افتادم ، برای اولین کسی که تعریفش کردم "همایون" بود ، یادم نمیاد چند شنبه بود و ساعت چند بود ، ولی یادمه شب بود ، ازش راجب ارزوهاش پرسیدم ، بگذریم که چه رویاهای قشنگی داشت و داره ، همون سوالو از خودم پرسید گفتم میخوام بعد از 18 سالگی خونرو ول کنم ، برم برا خودم زندگی کنم ، عکاسی کنم ، سفر کنم ،هارمونیکا و پیانو رو همچنان ادامه بدم ، دوست پیدا کنم ، کلی کارای خفن انجام بدم ، کلی جاهای قشنگ برم و کلی چیزای باحال تجر

برچسب: فکرشو,اینک,بهترین,رستوان,سوشی,بخورم,قرمه,سبزی,درست, نویسنده: کسری قاسمی‌پور تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 5:47

چن روز پیش با "کیان" اشنا شدم ، یکی از دوستای میلاد بود ، زیاد درباره ی کافکا و هدایت و نیچه میدونست ، زیاد اهنگ گوش داده بود ، دانشجوی مترجمی بود ،خوب یه اهنگ یا یه داستان یا یه نویسنده رو نقد میکرد ، هیکلش سکسی بود و قیافه ی خوبی داشت ، اگر اینارو خوب مجسم کنید و کنار هم بچینید ، تصویر نهایی خود کیانه ، شخصیت زیاد مبهمی نداره تو همین مدتی که باهاش اشنا شدم و فکر کنم کمتر از دوهفته باشه ، باعث شد اهنگایی گوش بدم که ارزش گوش دادن دارن ، باعث شد متنایی بخونم که به معنای واقعی شاهکار ادبین ، باعث شد به چیزایی فکر کنم و تو ذهنم تجزیه تحلیلشون کنم که برام مفید بود این همه تایپ کردم که فقط بگم ، هر

برچسب: ارزو,میکنم,زندگی,همتون,ادما,سروقتشون,بیان,دیرتر,زودتر, نویسنده: کسری قاسمی‌پور تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 5:47

قرار بود بفهمم زندگي چه مزه اي داره ، نشد باز ... ادرسو برام اس ام اس زد ، خندم گرفت ، ادرس همون كافه اي بود كه هميشه ازش تعريف ميكرد و ميگفت بايد لته هاشو امتحان كني تا بفهمي زندگي چه مزه اي داره ، بايد بريم حتماولي نرفتيم ، وقت نشد كه بريم ، اونقدر بعد از اون شب سرگرم زندگي و درس و كار شديم ، كه اصلا يادمون ميرفت يه حالي از هم بپرسيمحالا بعد از ٣،٤ سال ميخوام ببينمش ...---منو رو صدبار خونده بودم ، همه ميز و صندلي هارو چهار ، پنج بار شمرده بودم ، دو تا دبل اسپرسو خوردم ، هر دو دقيقه ساعتو چك ميكردم ، نكنه يادش رفته باشه باز ؟ نكنه نياد !---در كافه باز شد. از همون دور هم تونستم ببينمش ، همون ت

برچسب: قرار,بفهمم,زندگي,داره, نویسنده: کسری قاسمی‌پور تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 5:47

جمعه بود ، از همون اول هم که بیدار شدم ، فهمیدم امروز ارزش نفس کشیدن نداره ، خوابیدم ، ولی حیف نمیشه از دست زندگی در رفت ، از در اتاق بیرون رفتم و منتظر غرغر های افروز و شاکی بودنش از مدت زمان خواب هام بودم نبود ،صداش زدم ، جواب نداد ،خونه نبود _ از دستشویی بیرون اومدم و همچنان از نبود افروز متعجب

برچسب: نویسنده: کسری قاسمی‌پور تاريخ: جمعه 13 مرداد 1396 ساعت: 21:34

اون دیگه شکسته ، با تف هم درست نمیشه ! همیشه تو خودش بود ، تا اونجایی که من یادمه ! کنارش نشسته بودم ، زیاد حرف نمیزد هیچوقت ، روبرورو نگاه میکرد فقط ...تقریبا بعد مدتها دیده بودمشیه مداد تو دستش بود ، به روبرو که منظره ی نچندان قشنگی بود خیره شده بود ، تو فکر رفته بود ، یهو حس کردم ماهیچهای دستاش م

برچسب: نویسنده: کسری قاسمی‌پور تاريخ: جمعه 13 مرداد 1396 ساعت: 21:34

صفحه بندی